|
در مجالی که برایم باقیست
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
تقدیم به مادرم که اندازه دنیا دوستش دارم
یکنفر بهتنهایی هیچچیز نمیداند.
در
دل حرفهایی دارم از جنس نگفتن... باز
خودمو گم کردم توی نقطه چین باید و نبایدهام... توی
ترس حرفهای اجباریه گفته نشده... باز
هم وقت نوشتن یاد فاصله هایی افتادم که غوغا می کنند... همان
واژه های تکراری... همان دلتنگیهای همیشگی و همان رنجهای دوری و دلدادگی ... باز
می نویسم تا بتونم روی سفیدی کاغذ ، خاکستریهای دلمو نقاشی کنم... شاید
بازی با کلمات ، جمله ها و خطهای کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم
بشم و راه برگشت به کلبه ی غصه را پیدا نکنم ! گاهی
گم شدن خوبه ! گم بشم که فراموش بشم...گم بشم که فراموش کنم... گاهی
فراموشی خوبه ! تا فراموش کنم فراموش کردنی هارو ! این
روزا..... با
سایه ام هم نمی سازم... این
روزا... شیشه
قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند... کلاف
رو دیدی؟... با یک (ه) اضافه تر خـــود خـــود منم ؛ الان . . . کلافه
ام از اینهمه خستگی... خسته
از به زبان نیاوردن افکار نیمه تاریک وجودم که شنیدنش گوش دل می خواهد... سکوت...گویی این تنها پاسخی ست از تو برای دلتنگیهای من... همیشه
دلتنگم...دلتنگ آمدنت تمامی
لحظات تو را می خواهند و برای با تو بودن دلتنگی می کنند امروزم
داره تموم میشه...انگار دیروزم تکرار شد..! دیشب
داشتم فکر می کردم به زندگیم ! چقدر زود گذشت ۲۳ سال از عمرم ! چقدر
زود دارم نزدیک می شم به یک ربع قرن ! و
آنوقت با خودم می گویم چه کرده ای با یک ربع قرن ؟! نمی
دونم چرا حساب دو دو تا چهار تای زندگیم درست در نمیاد این روزها... می
دونم اینی که الان هستم کافی نیست...کمی غلطه اشتباهه... نه...نه...ناامید
نیستم... فقط کمی دلگیرم... من
اینجا هستم ولی تو را نمی بینم... راه
رفته را برگشتن سخت است... وقتی
تو نیستی... لحظه هایم به انتظار مبتلاست و اتاقم به سکوت نبودنت درگیر... برای
آمدنت روی تمام بغض های دیرینه خط می کشم همه
ی ناله ها را به آخر می رسانم پل
می زنم بین هرچه آه سرد و گرمی دیدارت... اما
باز هم... من
می مانم و هیچ وقت نیامدن هایت تو
می مانی و همه ی فاصله ها می
دانم... عبور کردیم از ثانیه های سخت... اما
انگار این دقیقه های آخر بیش از دقیقه های قبل سخت تر می گذرد... می
خواهم بدانم کوله باری که تو را تا آخر این جاده ضمانت خواهد کرد کدامین نشانی بازگشت
را برای من جا می گذارد...؟! اما
هنوز هم با کاشهایم تو را یاد می کنم نمی
دانم... انگار
در تو چیزی هست که دیدن یا ندیدنت تو را از من نمی کاهد... باید
انتخاب کرد...قلبت را یا غرورت ؟! عاشق شدن هزینه دارد...باید چیزی بخشید تا چیزی بدست آورد... و
وای به روزی که هیچ چیز برای قربانی کردن باقی نمانده باشد یا داشته های یک
انسان ارزش فدا شدن نداشته باشد... باورت
داشتم از روز نخست...آمدی تا باشی...ولی... کاش
"یادت نرود" روی آن نقطه پر رنگ بزرگ...بین بی باوری آدمها... یک
نفر می خواهد با تو باشد...نکند کنج هیاهو "مرا از یادت ببری ... ؟!" تمام
تلاشم را خواهم کرد... قول
داده بودم من
به خودم قول داده بودم... خاطرم
هست ! ناامیدی
را پس زدم...پس هستم...زنده ام...نفس می کشم... مواظب
قدمهایم هستم... نکند
لغزش سنگی زیر کفشهایم در آنسوی دنیا گردبادی بپا کند ! راستی.......! امشب
خودمو تکوندم...! تاره فهمیدم ارزنده ترین داراییم تویی... پس
وجودتو هیچ وقت از من دریغ نکن... (در انتهای این شکایت باز هم عشق عمیقم را به زیر پاهایت می ریزم و
هیچ ذره ای از وجودم به ناراحتیت رضایت ندارد... دلم اهل شکایت نیست... فقط درد دل کردم.... همین ... )
روزی که آدما می خواهند از عالم در بیان تو این دنیا پیش خدا گریه می کنن
که : " خدا چرا می خوای ما رو از خودت دور کنی ؟ ما نمی خوایم از پیشت
بریم "
خدا میگه :یه چیزه دیگه هم تو کوله بارتون براتون قرار میدم !؟! اونم اینه :
1) عشق : برای اینکه بتونید انسانهای دیگه ای رو دوست داشته باشید
2) محبت : برای اینکه بتونید به انسانهای دیگه مهربونی کنید
3) دوستی : برای اینکه بتونید برای خودتون هم صحبتهای خوبی پیدا کنید
4) قلب : برای اینکه اگه یه روزی خواستید بتونید یکی رو توش جا بدید و همیشه دوستش بدارید
5) دل : برای اینکه احتمالا کسایی پیدا می شن که بخوان پا روش بذارن
6) تنفر : برای اینکه بتونید از چیزای بد دوری کنید
7) عصبانیت : برای اینکه بتونید در مواقعی ناراحتی خودتون رو نشون بدید
8) غم و غصه : برای اینکه بتونید وقتی دلتون گرفت منو از ته دل صدا کنید
10) گریه و آه : برای سختیها و تنهایی ها چون می تونید دردتون رو با اون تخلیه کنید 9) شادی : برای اینکه بتونید احساس خوب بودن و زندگی شیرین رو درک کنید
11) نگرانی ها : که همیشه همراهتون هست چون اگه نباشه مزه خوبی ها رو نمیتونید درک کنید
12) آرامش : برای مواقعی که فکر می کنید احتیاج به استراحت کردن دارید
13) مرگ : برای اینکه بدونید و مطمئن باشید که یه روزی حتما حتما پیش خودم برمی گردید .
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید.. از وقتی مادرم پای
دار قالی مرد از قالی بدم می آید از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد
از شهر بدم می آید از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید از
وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای
مهربان بدم می آید.. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند
از آفتاب بدم می آید از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می
آید و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک
نشود!!! چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!! چون او
مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که
برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!! چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن
مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا
مزرعه جوانه بزند!!! چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین
بشوید!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم ان طرف دیوار.مثل بچه
ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد . به
امید آنکه شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار
. آن طرف حیاط خانه ی خداست و آنوقت هی در می زنم .در می زنم . در می زنم
و می گویم : (( دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس بدهید ... ))
هوس کوچ به سرم زده، شاید هم هجرت، نمی دانم. ز این بی دلی ها خسته شدم. دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان. دیوانگی هم عالمی دارد...
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من
از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش
مارک بود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد. «راستشو بخاین دلم خیلی تنگ شده برای دوستام. دلم می خواد یه بار دیگه همه دور هم جمع بشیم. ولی الان هر کدوم توی شهری دیگه دنبال گرفتاری های خودمون هستیم.» |
![]()
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن .کسی هست که عاشقانه تو را مینگرد و منتظر توست .
Home
| |||||